یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

تولدت مبارک ماه آسمونی مامان و بابا

دخمل ماهم امروز یه ساله شدی باورم نمیشه یه سال گذشت . پارسال الان توی بیمارستان بودیم و تو یه کوچولوی ناز بودی که خیلی هم دختر خوبی بودی حالا باورم نمیشه اینقدر شیطون شدی که نمیذاری واست بنویسم و حسابی آتیش میسوزونی از خدای مهربون به خاطر داشتن تو دخملی ناز خدا رو شکر میکنم و توی این روز از خدا میخوام که همیشه سالم و سلامت باشی و خدا به همه بابا و مامان هایی که آرزودارن یکی مثل تو داشته باشن رو بهشون بده . مامانی نازم به اندازه ستاره های اسمون دوستت دارم . خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تولدت مبارک اینم یه بوس از طرف ، بابایی و مامانی ...
4 دی 1391

تولد یاس دونه

سلام گل یاسم امروز 4 دی سال 91 و یاس کوچولوی ما الان یک سالش شده. عزیز دلم، خشگلم ، نازم تولدت مبارک. انگار همین دیروز بود که اونقدر کوچولو بودی که میترسیدم بغلت کنم.شنبه من و مادر جون رفتیم برات یه لنگو خشگل خریدیم دوست داشتم برات دستبند بخریم اما مادر جون و خاله زهرا گفتن نه . حتما مادر جون ناراحت میشه کادوشو لو دادم  اما اشکال نداره این کارم به خاطر دستبند نخریدنش در. دوستت دارم یاس دونه من. الهی صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه همیشه زنده باشی.                            &nb...
4 دی 1391

اولین یلدا با تو

امسال اولین یلدایی بود که خونه خودمون با تو دخملی نازم بودیم . یه مهمون کوچولو هم داشتیم  داریس کوچولو به همراه خاله اشرف و عمو مجید که تو حسابی اذیتش کردی چون فکر میکردی ازش بزرگتری حسابی چلوندیش هر چند مطمئنم دوست داشتیش باهاش بازی کنی اما نمیدونستی اون نمیتنونه بشینه مثلا میخواستیم ازتون عکس بگیریم اما مگه تو و اون داریس شکمو اجازه میدادید به زور نگه تون داشتیم کلی هم بال بال زدیم تا تونستیم چند تایی ازتون عکس بگیریم  . خیلی خوب بود اما از دست توی شیطون و شکمو مجبور شدیم همه خوراکی ها رو توی آشپزخونه بذاریم هر چند باالاخره خودتو رسوندی اونجا و وقتی کاسه انار رو دیدی هول هول مشت میکردی و میخوردی کلی لباس هاتو اناری کردی فقط خدا ک...
30 آذر 1391

شب قبل تولد تو

٣ دی ساعت 8 صبح همه وسایلی که برای تولدت لازم بود رو برداشتیم و به همراه مادرجون رفتیم ورامین خونه دایی اکبر تا شب اونجا بمونیم که بتونیم صبح زود 4 دی که قرارش رو از قبل با خانم دکترت گذاشته بودیم بریم مامان جون تا اون شب هنوز واست اسم انتخاب نکرده بودیم البته کلی اسم داشتیم و یه مدتی هم بابا جواد بهت میگفت پونا قرار بود که اون واست اسم انتخاب کنه بالاخره اون شب از بین اسم های پونا ، محیا و یاس تصمیم گرفتیم که اسم گل کوچولوی زندگیمون رو یاس بزاریم اون شب کلی عکس گرفتیم برای آخرین بار  تا وقتی تو توی دلم بودی همیشه به یادگار بمونه .. ...
2 دی 1390

در انتظار

١٠ آذر 90 بود که تصمیم گرفتیم واسه بدنیا اومدنت بریم گرمسار واسه اینکه من نمیتونستم به خاطر شما با هواپیما بیام با بابایی و عمو ایرج با ماشین اومدیم تهران . بابا جواد صندلی عقب رو پرد و جای گرم و راحت واسه دخملیش آماده کرد ساعت 7 شب با عمو مجید و خاله اشرف خداحافظی کردیم  و با ماشین سوار کشتی شدیم  وساعت 1 شب رسیدیم گناوه البته ساعت 11 حرکت کرد توی راه خاله بنفشه و دوتا پسرهای شیطونش  متین و آرام هم بودن . به گناوه که رسیدیم ساعت 1 شب بود با خاله بنفشه خداحافظی کردیم و به سمت دیلم به راه افتادیم آخه با عمو ایرج قرار داشتیم که اونم باهامون بیاد . ساعت 7 صبح عمو رو دیدیم و به سمت گرمسار به راه افتادیم  خیلی توی راه ...
10 آذر 1390